گرایش های قومی در ایران (مطالعه ی مورد استان آذربایجان غربی) 1
« مسأله ی قوم و قومیت از مسایل دیرپای جوامع بشری است که به رغم حضور پررنگ در بخش ها و مراحل گوناگون تاریخ و تولید بحران های سیاسی- اجتماعی گوناگون از حرکت های به ظاهر ساده ی سیاسی گرفته تا جنگ های خونین ، پرداختن به جنبه های نظری آن و تعاملات گوناگون میان این پدیده و دیگر پدیده های جدید و قدیم ، موضوعی نه چندان قدیمی است.»[1] علاوه بر این بسیاری از مفاهیم علوم به تبع تغییرات سریع همه جانبه در جهان معاصر، دستخوش دگرگونی شده و می شوند. گاهی از هم جدا و گاهی ترکیب و گاهی درپی رد یا اثبات هم اند.یکی از این مفاهیم قومیت و قوم گرایی است که دارای دایره ی اصطلاحات مرتبط زیاد و مناقشه برانگیزی مانند نژاد ، تیر و طایفه، اقلیت، عِرق و عصبیت، ملیت و ملی ، ناسیونالیستی ، تعاریف ذهنی یا عینی ، نگرش مردم شناسانه و تاریخی یا جامعه شناسی و سیاسی ... و اَشکال متعدد ساختارهای حکومت مانند متمرکز مرکزی ، غیرمتمرکز ، حکومت های محلی ، فدرالی و یا تجزیه و استقلال اقوام می باشد. حساسیت این مسایل در صورتی بیشتر نیز می شود که جامعه ی مورد بررسی ما کشوری چند قومی یا به به اصطلاح برخی دیگر کثیرالمله ی ایران نیز باشد که دارای سه جنبه ی خواستگاهی اصلی است:
اول:حکومت مرکزی چه می خواهد؟
دوم: مردم هر قوم در واقعیت چه می خواهند؟
سوم: کشورهای ذینفع و خارجی چه می خواهند؟
سوالات بی شماری در این حوزه می توان مطرح ساخت که برخی از آنها عبارتند از این که:
- تعاریف علمی و مستند قومیت و ملیت و تفاوت های آنها چیست؟
- چه نظریات ریشه دار و تاریخیی در خصوص نحوه ی زیست اقوام ایران وجود دارد و استدلال هرکدام چگونه است؟
- پدیده ی قوم گرایی چه ارتباطاتی با مسایل معاصر جهان مانند هویت ، جهانی شدن، سرمایه داری، دولت- ملت ، حقوق بشر ، مدرن و پست مدرن، دموکراسی و...دارد؟
- شکل مناسب حکومتی که مردم برای کشور چندقومیتی ایران می خواهند چیست؟ و عمال حکومتی چگونه با این مسایل باید برخورد داشته باشند؟
- بین قوم گرایی و ویژگی های عمومیِ سطح کلان و خرد (مانند جنس، محل زندگی، تحصیلات، نوع قوم، پایگاه اقتصادی و منزلت اجتماعی،پنداشت از دولت مرکزی و ...) چه ارتباطی وجود دارد؟
و بسیاری از پرسش های دیگر که طبعاً احزاب ، اندیشمندان و صاحبنظران مختلف دارای دیدگاه های متفاوت و پاسخ های مخصوص به خود و خط مشی های عملی جداگانه نیز هستند و این بر پیچیدگی موضوع باز بیشتر می افزاید.
البته گفتنی است و جای امیدواری نیز دارد که «مطالعات قومی Ethnic Studies در دنیا طی سال های اخیر رشد کمی و کیفی زیادی داشته است... طی سالیان اخیر بیش از 550 عنوان پژوهش در خصوص اقوام ایرانی یا مناطق قومی در کشور به انجام رسیده است.»[2]
هرچند این پژوهش در پی پاسخگویی به همه ی این پرسش ها نیست اما لزوماً، به صورت اجمال و فشرده ، با بررسی کلی آراء ، در نهایت ، به روشنی به رویکرد نظری خود می رسیم:
نکته ی اول ) نظریات مختلف و استدلال کلی طرفداران آنها
1- طرفداران و منتقدان نظر حفظ یکپارچگی و اتحاد ایران بزرگ با دولت متمرکز:
این دسته به تمرکز قدرت مرکزی در برابر جداسری فئودالی و خانخانی بعد از انقلاب فرانسه معتقدند و اظهار می کنند که ملیت سازی یک پروژه برای اقوام ایرانی است که حربه ای قدیمی و استعماری (باذکر حزب ها) به شمار می آید. ذکر چند مورد از این تحرکات اهریمنی بیگانگان در چند سال اخیر نیز بیانگر تداوم همین توطئه های آنان است:
- جعل گسترده و سیاسی نام همیشه جاوید خلیج فارس توسط موئسسه نشنال جئوگرافی آمریکا
- جعل نقشه تبریز ایران در سایت جهانی گوگل و وصل کردن آن به ایران شمالی (جمهوری آذربایجان)
- ساخت فیلم موهن و ضد ایران 300 در جهت وحشی قلمداد کردن ایرانیان در تاریخ
- مصادره کردن کتیبه های 2500 ساله ایران که برای رمز گشایی به دانشگاه شیکاگو امانت داده شده بود.
- ایجاد یک نمایشگاه غیر واقعی از ایرانیان باستان تحت نام امپراتوری شیطانی که در انگلستان برپا شد.
- ادعاهای واهی مالکیت اعراب بر جزایر سه گانه ایران.
- اتحاد کشورهای عربی ، انگلستان ، آمریکا ، فرانسه در جنگ با ایران در زمان صدام حسین بعثی
علاوه بر این به برخی حزب ها نیز اشاره می کنند که علیه ایران یکپارچه فعالیت می کنند مانند:
1- حزب پان ترکیسم: از پان + ترکیسم به معنی طرفداران ترکستان رویایی و بزرگ تشکیل شده. آنها برای ایجاد یک کشور غیر واقعی با ترکمستان ، آذربایجان قفقاز ، آذربایجان ایران و ترکیه کوشش میکنند . پرچم دار این گروه"سید جعفر پیشه وری" بود که اعتبار نامه اش در مجلس ملی ایران رد شد. یکی از نشانه های این گروه علامت دادن با انگشتان دستشان است.
2- حزب پان عربیسم: پدر این اندیشه صدام حسین بود که در سال 1385 اعدام شد. بنیان گذار اتحادیه کشورهای عرب با عراق بود. به همین روی با اتحاد آمریکا و انگلستان برای تصاحب خوزستان و منابع سرشار نفتی آنجا اقدام به حمله نظامی به ایران کرد. صدام یکی دیگر از بنیان گذاران جعل نام دریای پارس ایران بود. باقی مانده این گروه، به نام الاهوازی در خوزستان و جبهه دموکراتیک خلق عرب فعالند.
3- حزب تروریستی جندالله: وهابی مذهب اند و در بلوچستان ایران با هدف اصلی اتصال بلوچستان ایران به بلوچستان پاکستان یا کشوری به نام بلوچستان فعالیت می کنند.یکی از رهبران آنان عبد المالک ریگی می باشد.
4- حزب مجهادین خلق: پس از روی کار آمدن انقلاب 57 با دولت وقت بر سر اصول اساسی مشکل پیدا کردند و رسماً از دولت و حکومت جدا شدند. در کشتار 180 هزار نفر از کردهای ایرانی نژاد ساکن شمال عراق با یاری صدام نقش ایفا نمودند.
5- احزاب دموکرات ، کومله و... در کردستان ایران نیز که مرکزیت فعالیت آنان در خاک کشور عراق می باشد نیز با رهبرانی چون دکتر قاسملو ، دکتر شرفکندی ، حسن زاده و... در پی کسب استقلال یا دریافت تمام و کمال حقوق قومی می باشند.
طرفداران این نظر معتقدند که «ايران يک ملت است. ملتی که در زبانهای مختلف متکلم بوده و به اشکال مختلف خدای خود را پرستش مینمايد ... از امروز در ايران نه مسلمان، نه زرتشتی، نه ارمنی، نه يهودی، نه فارس، نه ترک نبودند، فط يک ايرانی هست. ما يک ملت هستيم...»[3]
ملت ایرانی در طول تاریخ نشان داده است که هرگز در جستجوی قومیت خود نبوده اند . در 2500 سال گذشته، همهي سلسلههاي پادشاهي كه هركدام به قوم خاصي تعلق داشتهاند، هرگز به فكر تشكيل دولت قومي-زباني خاص خويش نيفتادهاند و همواره اولين هدفشان تأمين وحدت سرتاسري ايران و ايجاد دولت واحد ايران بوده است.مانند موارد زیر تاریخی:
- دو سردار پارتی(ارشک و تیرداد)خود را پادشاه خراسان نمی دانند(حدود 250 قبل از میلاد) و خود را فرمانروایی سرزمینهای بزرگ ایران می شمارند تا ایران را از حالت متلاشی دوره سلوکی بیرون آورند. این امر در حکومت ساسانیان (241 پس از میلاد ) که از استان پارس بودند نیز صادق است.
- دولت صفويه از ترک زبانان اردبيل بهپا ميخيزد و شاه اسماعيل تا پايش به تبريز ميرسد خود را پادشاه ايران ميخواند و نه پادشاه آذربايجان.اولين اقدام او جنگ با تركان عثماني مي باشد. چگونه است که شاهعباس از اصفهان است كه نصفجهان ميسازد نه از اردبيل يا تبريز؟
- رفتار و هنجار قبايل افشار و قاجار نيز بر همين روال است. نادرشاه از خراسان و آغامحمدخان قاجار از استرآباد برخاستند و در تاريكترين لحظات تاريخ ايران، تا دم مرگ در راه استقلال و براي حفظ تماميت ارضي ايران جنگيدند و عجبا كه قاجار نيز تهران را پايتخت خود قرار ميدهد و دچار وسوسهي محليگري و قومگرايي نميشود! كريمخان زند لُرتبار، پايتخت خود را شيراز قرار ميدهد و نه بروجرد. خود را وكيلالرعاياي ايران ميخواند نه لرستان.
بنا به نظر این گروه ، آن شاهان عليرغم عشق به هويت قومي و ايليشان، خود را متعلق به ايران ميديدند و به کار بردن واژه جعلی"ملت فارس" یا "کشور پارسیان" به جای "ملت ایران" و یا "زبان پارسی" تنها شیوه انیران ( ضد ایرانیان ) است . از هنگامی که جنبش چپ، تحت نفوذ یا هدایت شوروی سابق، در ایران آغاز شد، واژه ملیت غالبا بجای قومیت بکار برده شد. تفاوت این دو واژه برای بسیاری از مردم که نوشته های نویسنده های مختلف را می خوانند کم کم کمرنگ شده و بنابراین بصورت ابزار مناسبی برای تبلیغات دشمنان یکپارچگی کشور و تحریکات تجزیه طلبی درآمده است. درکشورهایی که دارای حکومت دموکراسی هستند، قوم ها بصورت تفکیک ناپذیردرکنارهم زندگی می کنند و نسبت به تبلیغات قومی تحریک پذیر نیستند، زیرا احساس می کنند که جزو لاینفک کشور متبوع خود هستند و حقوقشان با حقوق همه اتباع دیگر برابراست و دارای فرصت های برابر هستند. درجنوب شرقی ، شمال غرب و جنوب غربی ایران ما سه نقطه تحریک پذیر داریم که در طی تاریخ معاصر ما همیشه زیر بمباران تبلیغات واطلاعات کاذب قرارگرفته اند. اگر ما از یک حکومت مردم سالار برخوردار بودیم، و اگر اقتصاد ما شکوفا بود و اگر مردم ما در رفاه بودند و از حکومت مرکزی آزرده نبودند، این دولتهای همسایه ما می بودند که نگران بازگشت اتباعشان به آغوش همیشه باز مادر فرهنگیشان ایران می شدند . در صورتیکه در هر بخش از ایران مردم به زبان متفاوتی سخن بگویند، یکی از مهمترین عوامل پیوند ما به یکدیگر از بین می رود.[4]
«زبان فارسی ستون ِ فقرات یک ملت عظیم است . من می خواهم بارش بیاورم . هرچه که از بین برود ،این زبان باید بماند »[5]
در آخر اظهار می دارند که مهم ترین عامل در از بین بردن این فتنه انگیزی های ضد ایرانی تشکیل اتحادیه بزرگ اقوام ایرانی است که امید بسیار داریم با این رخ داد باردگر ایران همچون زمان کوروش بزرگ متحد ترین کشور ، دموکرات ترین کشور ، برترین کشور آسیایی و حتی جهانی شود .
به لحاظ تئوریکی نیز گرایش به طرفداری قدرتگرايي مذهبي، ناسيوناليستي و سوسياليستي از دولت اقتدارگرا مانند دولتهاي بيسمارك و رضاخان مشهود است و دموكراتها با بنيادگرايان زبان مشترك دارند و از واژههاي مشترك سياسي استفاده ميكنند؛ يعني هنوز به سعادت "تودهها" و "خلقها" يعني به سعادت كليتها باور دارند و با تجزيهي اين كليتها مخالف هستند. تئوري وحدت نتيجهي كاربرد اين واژههاست.
2- طرفداران و منتقدان نظر حفظ یکپارچگی و اتحاد ایران بزرگ با دولت غیرمتمرکز
این دسته به حفظ یکپارچگی و اتحاد ایران بزرگ با دولت غیرمتمرکز معتقدند و اظهار می کنند تمرکززدایی به معنای پاياندادن به سيستم ملوكالطوايفي است که همزمان با تصويب قانوناساسي و متمم آن و قانون انجمنهاي ايالتي و ولايتي پا به عرصه ی جهان معاصر ایران نهاد. آنها به طور خلاصه در چند نقل قول مستدل بیان می کنند که :
- «تنوع قومي در ايران در نفس خود تهديد نيست تا احياناً لازم باشد براي رفع و دفع آن به تدبير نشست و اقدامكرد؛ زيرا اين امر، يك واقعيت عيني "تاريخي ـ جامعهشناختيِ" ايران، از بدو پيدايش آن است. بديهي است كه تنوع قومي در ايران، همچون واقعيتي عيني در جامعهي كنوني ما، الزاماتي دارد و حقوقي را ميطلبد كه مشروعاند. پس ميبايست براي تأمين عدالت و برابرحقوقي شهروندان، به آنها توجه شود و راه حل ارايه گردد. بدون توجه و بررسي ويژگيهاي مقولهي قومي-ملي در ايران و بدون درنظرگرفتن سرنوشت مشترك و مناسبات و پيوندهاي تنگاتنگ تاريخي اقوام ايراني طي سدهها و هزارهها با يكديگر و نقش آنها در تكوين و شكلگيري ملت ايران، كه خود از عناصر متشكلهي آن هستند و بهويژه بدون بررسي جايگاه دولت واحد و مركزي در اين روند تاريخي، نه ميتوان به راهكار درست و واقعبينانهاي براي تأمين خواستهاي بهحق اقوام ايراني دستيافت و نه امكان دارد آنچنان طرحي دربارهي ساختار غيرمتمركز دولت در نظام دموكراتيك آينده ارايه داد كه هم بازتاب واقعيت تاريخي ـ جامعهشناختي ايران باشد و هم تحققپذير. نقش دولت در شكلگيري ملت ايران بسياري از جامعهشناسان و صاحبنظران معتبر، دولت را بهدرستي، "هستهي تاريخي- جامعهشناختي" ملت ميشمارند. وظيفهي ما، بررسي و يافتن مناسبترين راهحلي است كه بتواند درعين احترام به مظاهر و شاخصهاي هويت قومي-تباري ايرانيها، بهترين شرايط را براي رشد و شكوفايي آنها، به انسانيترين و معقولانهترين وجه، فراهم آورد. بيگمان، اين از وظايف دولت دموكراتيك برآمده از ملت ايران، در جمهوري آينده است. نسخهبرداري، راهيافت مسألهي ملي در ايران نيست . از جمله تدابير لازم، ايجاد يك ساختار دولتي غيرمتمركز است كه ميتواند راهگشاي برخي از معضلات كنوني كشور باشد. شيوهي كشورداري غيرمتمركز و اساساً هرنوع تمركززدايي و انحصارشكني ديگر، از جمله تجزيهي بخش قدر قدرت مالي-صنعتي متمركز در بخش دولتي و انتقال آنها به بخش خصوصي، شرط لازم و از الزامات رشد موزون و شكوفايي اقتصادي- فرهنگي براي كل كشور، بهويژه براي مناطق عقبافتادهي ايران است. سيستم فدرالي در ايران ميتواند عواقب ناگواري بهبارآورد . پيشنهاد من براي ساختار دولتي غيرمتمركز، احياي همان تجربهي اصيل انجمنهاي ايالتي است كه يادگار ناكام انقلاب مشروطيت ميباشد؛ البته بهشرط بهروزكردن و اصلاح آن. اين راهحل، همهي ايالتهاي ايران را دربر ميگيرد و چارچوب قومي ندارد. فدراليسم مناسب ايران نيست با درنظرگرفتن ملاحظات بالا و نيز راهحل "انجمنهاي ايالتي" كه بهباور من مناسبترين شيوهي ساختار غيرمتمركز دولتي در شرايط ايران است. اصولاً هيچ شخصيت سياسي و حزب مسؤول و معتبري، مخالف بهكارگيري زبان فارسيدري در جايگاه زبان مشترك ايرانيان نيست؛ اما زبان مشترك بهمعني تكزباني نيست.»[6]
- «در 28 سال گذشته، هيچگاه مواجههي منطقي با مسألهي قوميتها به عنوان اولويتي برنامهاي تعريف نشده است. فراهمآوردن زمينهي مشاركت سياسي براي نخبگان قومگرا ميتوانست در تخفيف شعلههاي برخاسته از قومگرايي وجلوگيري از سياسيشدن اختلافات زباني و مذهبي نقشي اساسي ايفا كند. صرف وجود اختلافات مذهبي-زباني نميتواند عامل اصلي گرايشهاي مركزگريز باشد بلكه سياسيشدن اين اختلافات است كه زنگ رويارويي با دولت مركزي را در مقاطعي بهصدا درآورده است. تنها چاپ و انتشار بيش از 300 عنوان نشريهي دانشجويي با محوريت قومگرايي در كردستان و آذربايجان در سه سال اخير، نشان از تلاش سازمانيافتهي نخبگان قومي براي مخالفخواني در مقابل دولت مستقر تمركزگرا دارد. مباحث قومي در ايران بهرغم گذشت مدت زمان طولاني از طرح آن، هنوز هم بهصورت جدي مورد بررسي قرار نگرفته است. براين اساس مواجههي منطقي با اين واقعيت و بازتركردن فضاي سياسي ميتواند حداقل زمينهي شناسايي عناصر تشكيلدهنده و البته بهحق تفكيك آنها را فراهمكند. منطقيبودن مجموعهاي از خواستههاي اساسي كه از آن با نام "مطالبات قومي" ياد ميشود و البته فراهمبودن زمينههاي قانوني و حقوقي لازم جهت تحقق آنها در قانون اساسي باید مورد توجه قرار گیرد.»[7]
3- طرفداران و منتقدان نظر خاص گرايي فرهنگي و عام گرايي فرهنگي
طرفداران خاص گرایی معتقدند که قومیت ها در مواجه با مسایل جهان معاصر(به ویژه در برابر جهانی شدن و مدرنیته)و بازسازی (هویت) خود ، باید به شیوه ی خاص گرایی محلی عمل کنند. بازسازي از طريق منابع و شيوه هاي سنتي هويت سازي انجام مي شود که به آن خاص گرايي فرهنگي يا بنياد گرايي فرهنگي می گویند. عوامل هفت گانه مؤثر بر خاص گرايي فرهنگي عبارتند از: اولين عامل تأثير جهاني شدن بر فرهنگ است . دومين عامل تأكيد بر تمايز و تفاوت و شفاف كردن مرزها و سومين عامل تأكيد بر مكان ، محل و سرزمين معين مي باشد . چهارمين عامل جماعت گرايي است كه جنبش اجتماعي معاصر مي باشد و در حقيقت واكنش به فرد گرايي فرايند جهاني شدن است . پنجمين عامل نفي هر گونه آميزش و اختلاط و تأكيد بر خلوص و امر ناب . ششمين عامل تأثير جهاني شدن بر زمان يعني تبديل زمان كرونولوژيك به حال بي پايان يا از بين رفتن تمايز ميان گذشته و حال ( هم زماني يا در لحظه بودن ) و محو خاطره و تاريخ و ايجاد نا امني و اضطراب پايدار مي باشد و بالاخره هفتمين عامل ضديت و نفي فرايند جهاني شدن مي باشد.[8]
و طرفداران عام گرایی معتقدند که باید از طريق منابع و شيوه هاي مدرن هويت سازي عمل کرد. نظريه هاي انسان سوژه ي غربي ، صرفاً انسان سوژه ي غربي را معرفي مي كند كه تحت تأثير عام گرايي فرهنگي بايد ساخته شود. در صورتي كه ما معتقدیم انسان سوژه ي شرقي شكل مي گيرد و مدرنيته بي نهايت است ، به آن خاطر كه انسان به درك بي نهايتي انديشه ، علم ، شناخت و جهان نائل گرديده است. اولاً حوزه شناخت و آزادي انسان بي نهايت است . يعني آنكه انسان در ذهن به ميزان بي نهايت آزاد است . و بي نهايتي اندازه ي آزادي انسان است. خود انسان در حدود واقعيت عيني اش توان كشيدن بار سنگين آزادي بي نهايت را ندارد . بنابراين آزادي بي نهايت به سختي امري عيني ، بلكه اساساً و نخست ذهني است.ثانیاً بي نهايتي مدرنيته را درگير يك پروسه ي زماني و تاريخي بازگشت ناپذير مي كند ، چرا كه بي نهايتي درك از زمان را در ذهن متحول مي كند و از آينده ي معين ، ايده و فضايي نامعين پديد مي آورد.ثالثاً مقاومت فرهنگ ملي و سنت قومی دو نتيجه ي اساسي دارد:
1- به آن دليل كه تكنيك، فرهنگ ملي و سنت را وارد يك مدار مقاومتي مي كند ، ماهيت پيشين آنها متزلزل مي شود . اين تزلزل پارامترهاي جديدي را در كيفيت فرهنگ و سنت وارد مي كند كه از نگاه نخست نه ديدني است ، نه به درستي فهميدنی. بنابراين نميتوان در فضاي برخورد ارزش هاي فرهنگي ملي با عوامل تكنيك و مدرنيته از « حفظ فرهنگ ملي » همچون واقعيتي تام سخن گفت.
2- مقاومت فرهنگ ملي در برابر هجوم عوامل تكنيك و مدرنيته آن طور عمل مي كند كه جلوي كاركرد « معمول » و « طبيعي » آن عوامل را مي گيرد . اين مقاومت چنان كاركردي دارد كه از رابطه ي « فرهنگ ملي/ تكنيك- مدرنيته » معادله ي جديدي مي سازد . معادله اي ستيز انگيز كه در عين حال ، خود تركيبي است نو ، تركيبي تاكنون ناديده . در اين تركيب نو ، ديگر نه « فرهنگ ملي » شامل واقعيتي تام و تمام- همچون گذشته مي باشد و نه مدرنيته اصليت اوليه و تماماً غربي دارد. تركيب هاي نو ( New Composition ) ساختارهاي كاملاً متفاوتي اند.
علاوه بر این طرفداران این نظر ابراز می دارند که ديگر در هيچ كشوري نمي توان از فرهنگ اصيل و ملي ، از سنت پيشين ، همچون واقعيت هايي دست نخورده و تام و تمام سخن گفت. اين تحول تنها در فرهنگ ملي و سنت پديد نمي آيد . در واقع به همين شكل مدرنيته نيز واقعيت پيشين ، يعني تماماً غربي خود را از دست مي دهد. نه فرهنگ ملي به معناي اصيل ، نه مدرنيته به معناي غربي ، بلكه تركيب هر دوي آنها در يك فضا و آرايش جديد است. در طرح تركيب هاي جديد از تئوري هوليسم ( Holism ) كه يك تئوري فلسفي است استفاده شده است كه مي گويد« تمام » جمع ساده اجزاي تشكيل دهنده ي آن نيست بلكه چيزي بيش از آن است.
بنابراین خاص گرایی فرهنگی تمایل به استقلال ، تجزیه طلبی و جنبش های اجتماعی دارد و بهتر است اقوام ایرانی در جهت عام گرایی فرهنگی که جهاني انديشيدن و محلي زندگي كردن است گام بردارند.
4- طرفداران و منتقدان نظر کثیرالمله :
اصطلاح «ملل ايران» برای نخستينبار به پيروی از برنامه حزب بلشويک و سياستهای کمينترن، در کنگره دوم حزب کمونيست ايران- ۱۹۲۷- در برنامهی حزب گنجانده شد و از «ملل مختلفه عرب، ترک، ترکمن و غيره» نام برده شد.
در «مرامنامه حالیۀ فرقۀ کاممونست «بولشه ويک» ايران، (شعبه ايران) بينالملل کمونيست سیّم ۱۹۲۱» در بخش راجع به سياست، ماده ۴ گفته شده بود: «ايران بايد جمهوری (خلق) مستقل و لاينفک» باشد. در اين مرامنامه هيچ صحبتی از «ملل ايران» يا «حق تعيين سرنوشت» بهميان نيامده است. همچنين در «برنامه حداقل حزب کمونيست ايران(شعبه ايرانی کومينترن) بهقلم حيدرخان عمواوغلی- ژانويه مارس ۱۹۲۱» در بخش «امور سياسی» آمده بود که پس از سرنگون کردن حکومت شاه و مالکين، حزب میبايست «ايران را جمهوری تودهای مستقل و واحد غير قابل تقسيم» اعلام کند.
اين اصطلاحات «جمهوری مستقل و لاينفک» و «جمهوری مستقل» و «واحد غير قابل تقسيم» اساساً مفاهيم برگرفته از انقلاب فرانسه و قانون اساسی جمهوری فرانسه هستند که تاکيد دارند بر تامين يگانگی کشور و تمرکز قدرت مرکزی در برابر جداسری فئودالی و خانخانی.
از سويی در برنامه حزب کمونيست ايران(بلشويک)،مصوبه کنگرهی انزلی(از ۳ تا ۵ خرداد ۱۲۹۹ خورشيدی برابر ۲۳ تا ۲۵ ژوئن ۱۹۲۰) آمده بود که «حزب برای اتحاد فدراتيو همه مليتهای ساکن ايران» جهد میکند. اما تنها در کنگره دوم در سال ۱۹۲۷ است که از «حق هر ملت بر استقلال کامل خود حتی مجزا شدن» صحبت میشود و تصريح میشود که «فرقه کمونيست ايران بايد مطالبات و شعار عمومی تمام فرقههای کمونيستی دنيا را راجع بمسئله مليت يعنی شعار حق هر ملت بر استقلال کامل خود حتی مجزا شدن از حکومت مرکزی را جزو پروگرام خود قرار داده و موافق آن اقدام نمايد» يعنی پيروی از شعارها و مطالبات کمينترن.[نگاه شود به: اسناد تاريخی جنبش کارگری سوسيال دموکراسی و کمونيستی ايران جلدهای ۳ و ۶ و نيز کتاب بيانیۀ فرقه کمونيست ايران] بعد از سال ۱۳۳۹ و وحدت حزب توده با بقايای «فرقه دموکرات آذربايجان» به رهبری غلام يحيی دانشيان است که در برنامهی حزب توده اصطلاح «کثيرالمله» بودن کشور ايران بکار میرود.امّا در فرهنگ سياسی گروهای چپ راديکال پيش از انقلاب اساساً اصطلاح «خلق» و يا «خلقهای ايران» بهکار برده میشد. مفهومی بيشتر با بار طبقاتی و سياسی در برابر هيئت حاکمه و «بورژوازی وابسته» و «امپرياليسم».[9]
به عبارتی مختصر آنها معتقدند که هر قوم یک ملت است و ویژگی های یک ملت را دارد که خالی از نیات سیاسی نیست.
در نقد آن هم بهتر است این نقل قول را ذکر کنیم:« با اختلاط مقولهي قوم با ملت و با چنين برداشت نادرستي، ايران را كشوري چندملتي يا "كثيرالمله" مينامند و بهجاي قوم كلمهي مليت را بهكار ميبرند و از مليتهاي ساكن سرزمين ايران سخن ميگويند! گويي "مليت" مرحلهاي بينابين قوم و ملت است! حال آنكه مليت، معنايي جز تعلق هر شهروند به يك ملت معيّن ندارد. لذا بهكارگيري آن جز "كثيرالمله" انگاشتن ايران نيست. در واقع اين دوستان قوم را كه يك مقولهي مردمشناسي است با ملت كه يك پديدهي جامعهشناختي- تاريخي است يكسان درنظر ميگيرند و قانونمنديهاي ويژهي ملت را به اقوام تشكيلدهندهي آن تعميم ميدهند. بهعبارت ديگر، پديدهي ملت را به قوم و تبار تقليل ميدهند. حال آنكه هرقوم فينفسه ملت نيست و كمتر ملتي است كه بر قوم واحد استوار بوده باشد.
لازمهي پيامد"كثيرالملله" تلقيكردن ايران، انطباق اصل "حق ملتها در تعيين سرنوشت خويش" در مورد تكتك اين "ملت"ها و پذيرش حق جدايي آنها براي برپايي دولتهاي مستقل به تعداد مدعيان آن است! يعني گامگذاشتن در زمين لغزاني كه دير يا زود، زمينه را براي پارهپارهشدن ايران فراهم خواهدساخت. »[10]
[1] - احمدی،حمید؛ مجله ی سیاست خارجی(مقاله ی قوم گرایی در سپهر جهانی شدن)؛ سال اول، شماره 3 ؛ تابستان 1386؛ ص10
[2] - هوشمند،احسان و کوه شکاف،ناهید ؛ مجله ی سیاست خارجی(بازاندیشی مفاهیم قوم،قومیت)؛ سال اول، شماره 3 ؛ تابستان 1386؛ ص212
[3] - فرقه دموکرات ايران، نشريه ايران نو به سردبيری محمد امين رسولزاده
[4] - زعیم ، کورش؛ قومیت:چالش یا فرصت(سخنان عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران در دانشگاه زنجان)، دوشنبه 4 آبان 1383
[5] - ساعدی ، دکتر غلامحسین (وی خود آذری زبان است)؛ الفبا شماره 7 ص10 چاپ پاریس ، سال 1365
[6] - اميرخسروي، دكتر بابك؛ درنگهايي دربارهي اقوام ايراني و ساختار سياسي مطلوب ، نامه ، شماره 52- مرداد 1385
[7] - شباني، مريم ؛ مطالبات قومی: مروري بر 28 سال قومگرايي در ايران ، نامه ، شماره 52- مرداد 1385
[8] - شکر بیگی،عالیه(دكتراي جامعه شناسي)،جهاني شدن مليت و هويت قومي در قوم آذري،پايان نامه، نگارش: ايرج ساعي ارسي،تهران، 1385
[9] - رحیمخانی،ناصر؛ «ملت ایران» یا «ایران، کشور کثیرالمله»؟،بنيادها و چشماندازها-پارهی نخست(ذکر این منبع بمعنای اعتقاد نویسنده به این نظر نیست.)
[10] - اميرخسروي،دكتر بابك ؛ درنگهايي دربارهي اقوام ايراني و ساختار سياسي مطلوب ، نامه ، شماره 52- مرداد 1385
علاقه ام به بحث های گروهی و تخصصی به ویژه حوزه ی جامعه شناسی و پژوهشگری است. از منتقدان گرامی درخواست دارم مرا یاری و راهنمایی فرمایند. متشکرم.